نوستالژی؟!

بسم الله

 

ایستاده ام

بر سر دوراهی بین سکونت در خانه قبلی یا زیستن در خانه ی جدید...

این خانه برایم پر از خاطره است؛ گرچه به لطفِ "بلاگفا" همه نظراتش و بیشتر پست هایش! -یعنی خاطراتش- پاک شده است!!

این جا برایم از عشق! و عشق! و عشق! و اندوه و تنهایی و رنج لبریز است.

اصلا بر سر دو راهی نوشتن و ننوشتن ایستاده ام

نوشتن

تراوش کلمات از ذهن است و

ذهن ناطاهر من جهان را به گند نکشد بهتر نیست؟

پ.ن: دغدغه های متعفن دنیایی نفسم را بریده..

آگهی ترحیم !

بسم الله

هرچند انسان انس می گیرد به بیتی که در آن بزرگ شده؛ امـــــــا

از این خانه کوچیدیم به خانه ای دیگر...

این جا دیگر به روز نمی شود؛ مطالبش را حذف نکردم به امید آن که شاید شاید شاید! منفعتی برساند به رهگذران... و باقیات الصالحاتی باشد برای منِ محتاج!

 

دوستانِ غیرمجازی که می خواهند در منزل جدید در خدمتشان باشم آدرس را از خودم بخواهند...

 

یا حق...

یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه

همیشه بوده فقط لطف، کار فاطمه ها
که بوده ایل و تبارم دچار فاطمه ها

اگر قرار بر این است بی قرار شوم
خدا کند که شوم بی قرار فاطمه ها


خوشا به حال کسی که تمام زندگی اش
مدام چرخ زند در مدار فاطمه ها

نیاز نیست به توضیح حجب و عفتشان
زبانزد است همیشه وقار فاطمه ها

 

کامل در ادامه مطلب

بهجتِ دوست داشتنیِ من...

 

آیا برای این بی سر و سامانی خود، برنامه و وقتی مشخص کرده ایم؟

 

آیا تصمیم گرفته ایم که روزی دیگر گنـــاه نکنیم؟!

 

یا که همین وضع را می خواهیم ادامه دهیم؟

 

اگر نمی خواهیم این وضع ادامه داشته باشد، برای آن وقتی تعیین کنیم؛ یک ماه، شش ماه، یک یا چند سال؛ خلاصه اگر بخواهیم تا زنده ایم این گناه کردن را ادامه دهیم، خطرناک است!

 

پس حداقل حدی برای گناهمان تعیین کنیم...

 

"حضرت آیت الله العظمی بعجت"

 

ذکرِ کبوترِ حرم:

 

تو دادی آب و نانم را، شدم جَلدِ یکی دیگر... زمین خوردم؛ نفهمیدم! ببین زخمِ پر و بالم :((

 

بی همرهیِ خضر...

 

می بینی این عکس را ؟

"سید علی اکبر شجاعیان" که کنارِ آیت الله نقوی نشسته...

من که نمی فهمم سَر و سِرِ این دو را...

بی شک رابطه ای قلبی باید بوده باشد بین این دو عاقبت به خیر؛ یکی عالمی وارسته و دیگری جوانی که با شهادت، راهِ پرپیچ و خم و پرخطرِ وصال را از راهِ میان بُر پیمود...

رابطه ای آن قدر صمیمانه که مزار مطهرشان نیز در کنارِ هم باشد؛ دیوار به دیوارِ هم...

 و نمی دانم چرا تاریخ هجرت هردوشان هم به فاصله یکی دو ماه از هم...

 

خوش به حالت فرمانده! استاد راه در کنارت بود و راهنمایت در نزدیکی ات...

خوش به سعادتت فرمانده.

کسی بود تا دستت را بگیرد و از نزدیک، روحیه ات را بشناسد و آن چه باید را بیاموزدت...

 

ما غفلت زده ها، که سرگیجه گرفته ایم در این روزهای بی امام...

ضعف از خودمان است که نور را می بینیم و راه را پیدا نمی کنیم...

کاش کسی بود تا برهاند ما را از این آشفتگی ...

صدایت در گوش جانم می پیچد، نه یک بار، نه دو بار، بارها؛ بارها ...

که می گویی:

"آیا می توان شاهدِ عشق را در آغوش کشید؟ آیا توانایی پروانه شدن را داریم ... ؟ "

 

پ.ن: به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ! دعای نیم شب و درسِ صبحگاهت بس...

 

وصیت نامه را بشنوید

 

عشق بازی را ببینید

ورشکسته !

.

این منِ همیشه بدهکار!

 

ورشکسته ای را می مانم که چند وقتی است هرکه به او می رسد، از او طلب دارد انگار...

 

هرچه می اندیشم به این طلبکارانِ قلابی، نمی فهمم کجای زندگی ام حقشان را خورده ام که خودم هم خبر ندارم!

 

امــــا من،

 

یقین دارمـــــــــــــ ؛ یقیـــــن دارم کــــــــــه

 

تنها بدهیِ واقعی ام را به خدای رحمان و رحیمم دارم...

 

،طلبکاری بخشنده،

 

که هرچه بپردازم طلبش را، قطره ای از بدهی ام را پرداخت نکرده ام...

 

راست گفت امامم علی علیه السلام:

 

وَ مَنْ أَحْسَنَ فِيَما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللّهِ أَحْسَنَ اللّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ:

 

«و آن كس كه رابطه ميان خود و خدايش را اصلاح كند خداوند رابطه ميان او و مردم را اصلاح خواهد كرد»

 

همــــــین!

مسافر!

سهراب سپهری خیلی عمیق سرود:

« زندگی حسِ غریبی است که یک مرغِ مهاجر دارد...»

 

و من در تار و پودِ معنای زندگی و بندگی سر در گــُم شده ام...

هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر "لایـــــک" می کنم این جمله را !

 

پ.ن: هرچه می خواهی بکنی حواست باشد مسافری... پس طعمِ هجرت چرا این همــــه تلخ است؟

تو در زندان و ما زندانیِ نفس...

بسم الله

مولا علی -علیه السلام-:

بنده ی شهوات، اسیری است که هیچ گاه اسارت از او جدا نمی شود !

 

 

 

من حالم دست خودم نیست شب شهادت بابایِ امام رئوف... 

پناه بر خدا ! از این اسارتی که عمری است مبتلای آنم !

چه راحت پر می زند کبوتر حرم؛ اگر پر و بالش شکسته نباشد...

تو را به درگاه حبیب، شفیع می گیرم یا باب الحوائج...
 
پ.ن: این جا بسته شده بود یا نشده بود؛ مهم نیست! این جا روضه ی کوچکی برپاست؛ بضاعتم همین بود... همین!


دنـیا همه هیچ و کار دنیا همــه هیــچ

ای هــیچ! بــرای هــیچ بـا هیچ مپیچ !

خدا به ما می آموزد ...

این روزها می خواهم به رسم سالهای ابتدایی، بارها و بارها مشق کنم از روی این جملات:


خدا به ما می آموزد این دنیا سراسر سختی است؛ اگر نگوییم سراسر سختی، لااقل هیچ خوشی در آن نیست که با رنج آمیخته نباشد ... یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه...


خدا به ما می آموزد هرچه صبورتر باشی امتحانت سخت تر است و مرتبه ات بالاتر؛ این سیستم آموزشی انتها ندارد... لایکلف الله نفسا الا وسعها


خدا به ما می آموزد از هیچ کس هیچ چیز بعید نیست، پس چشم به غیر خدا نباید دوخت، پس دل به غیر خدا نباید خوش کرد ... حتی بنده های خیلی خیلی خوبش... حتی آنهایی که خیلی حسینی اند! هر لحظه ممکن است ظلمی از کسی ببینی که اصلا توقعش را نداری...


خدا به ما می آموزد که برخی کارهای برخی بنده ها، چنان آسیبی به زندگی بنده های دیگر می زند که با هیچ چیز قابل جبران نیست؛ مگر خدا بخواهد... و این امتحانی می شود برای بنده ی آسیب دیده که ... 

یادم هست سه سال پیش حاج آقا "ر" به من می گفت: گاهی ممکنه پای امتحان وسط باشه که این جا برای ارتقاء، حتی ائمه هم دخالت نمی کنند ...

بله! گاهی باید تنها تنها بسوزی و خودت را بسازی؛ خــــوب هم بسازی ...


خدا به ما می آموزد که: فقط خداست که تو را همانی که هستی دوست می دارد! با وجود بدی هایت باز هم دلش نمی آید رهایت کند، آبرویت را ببرد، فقط خداست که عیب هایت را حتی از رسول رحمتش پنهان می کند ...

آدم ها - مومن و غیرمومنش- تو را آن گونه که خود می خواهند تفسیر می کنند، هرجا به مذاقشان خوش نیایی قضاوتت می کنند و تکه کنایه ای بارت... حتی بعضی آدم های مومن، بعضی کارهای تو را به دور از آرمان های جهادی ات می بینند و بی آن که حقیقت را بدانند، متلک بارانت می کنند!

واقعا این جاست که خدا به آدم می آموزد اگر خدا هم مثل بنده ها بود، حلیم نبود، ستار نبود، رئوف نبود، رحمن و رحیم نبود، چقدر کارمان زار بود!

واقعا این جاست که آدم می فهمد: سیدی لو علمت الارض بذنوبی لساخت بی اوالجبال لهدتنی او البحار لاغرقتنی او السماوات لاختطفتنی... یعنی چه؟!

طعمِ زیارت امام رئوفم را به یادم آورد این جمله ... که وقتی هوایش را می کنی هوایت را دارد، بلااستثنا ...


خدا به آدم می آموزد که ...

دانش آموز زرنگ مکتب خدا نیستم که باز هم بیاموزم...

همین هایی را که آموختم عمل کنم؛ تا بعد !

 

پ.ن: الهی! نعمت هایت احاطه ام کرده اند و ابتلائاتت بر سرم می بارد ... گویی چتری شده اند بر باران امتحانات پشت هم ... توفیقم ده به شکرانه ی نعمت هایت هم که شده، بنده ی خوبی باشم برایت...


پ.ن2 : یاد احمدی روشن و شهریاری بند بند وجودم را می لرزاند؛ چه باید کرد؟! شرمنده ام ... خیلی شرمنده...